محمد بن حسين البيهقي
412
تاريخ بيهقى ( فارسي )
امير گفت : « آن ولايت بزرگ و فراخ را دخل بسيار است و به هيچ حال نتوان گذاشت پس آنكه گرفته آمده است به شمشير . و نيستند آن خصمان ، چنان كه ازيشان باكى است ، كه اگر بودى 1 كه بدان ديار من يكچندى بماندمى تا بغداد گرفته آمدستى 2 ، كه در همه عراق توان گفت كه مردى لشكرى چنان كه به كار آيد نيست ، هستند گروهى كيايى فراخ شلوار 3 ، و ما را به رى سالارى بايد سخت هشيار و بيدار و كدخدايى . كدام كس شايد اين دو شغل را ؟ » همگنان خاموش مىبودند تا خواجه احمد چه گويد . خواجه روى بقوم كرد و گفت : جواب خداوند 4 بدهيد . گفتند : نيكو آن باشد كه خواجهء بزرگ ابتدا كند و آنچه بايد گفت بگويد تا آنگاه ما نيز به مقدار دانش خويش چيزى بگوئيم . خواجه گفت : زندگانى خداوند دراز باد ، رى و جبال ولايتى بزرگ است و با دخل فراوان و به روزگار آل بويه آنجا شاهنشاهان 5 محتشم بودند و كدخدايان 6 چون صاحب اسماعيل عباد 7 و جز وى ، چنان كه خوانده آمده است كه خزائن آل - سامان مستغرق 8 شد در كار رى كه بوعلى چغانى 9 و پدرش مدّتى دراز آنجا مىرفتند و رى و جبال را مىگرفتند و باز آل بويه ساخته 10 مىآمدند و ايشان را مىتاختند 11 تا آنگاه كه چغانى و پسرش در سر اين كار شدند و برافتادند و سالارى خراسان ببو الحسن سيمجور 12 رسيد و او مردى داهى و گربز 13 بود نه شجاع و با دل 14 ، در ايستاد 15 و ميان سامانيان و آل بويه و فنّا خسرو 16 مواضعتى نهاد كه هرسالى چهار هزار بار هزار درم از رى به نشابور آوردندى تا به لشكر دادى ، و صلحى استوار قرار گرفت و شمشيرها در نيام شد و سى سال آن مواضعت بماند ، تا آنگاه كه بو الحسن گذشته شد و هم كار سامانيان و هم كار آل بويه تباه گشت و امير محمود خراسان بگرفت . و پس از آن امير ماضى در خلوات 17 با من حديث رى بسيار گفتى كه آنجا قصد بايد كرد و من گفتمى رأى رأى خداوند است كه آن ولايت را خطرى 18 نيست و والى آن زنى 19 است ، بخنديدى و گفتى « آن زن اگر مرد بودى ، ما را لشكر بسيار بايستى داشت به نشابور . » و تا آن زن برنيفتاد ، وى قصد رى نكرد ، و چون كرد 20 و آسان بدست آمد ، خداوند 21 را آنجا بنشاند . و آن ولايت از ما سخت دور است و سايهء خداوند 22